بازگشت به آرشیو
گفت‌وگوها / آبان ۱۳۷۰

هنوز هم ترانه‌های «گنج قارون» را از حفظم!

نشریه گزارش فیلم در تاریخ آبان 1370 گفت و گویی تمام عمری با علیرضا داوودنژاد انجام داد. گفت و گویی جذاب که خواندنش پس از 14 سال خالی از لطف نیست. نامی از گفت و گو کننده در پیشانی مطلب دیده نمی‌شود ولی ظاهراً…

نویسنده / گفت‌وگوگفت‌وگو با علیرضا داوودنژاد

هنوز هم ترانه‌های «گنج قارون» را از حفظم!
اندازه متن

منبع ثبت‌شده در آرشیو: گزارش فیلم آبان ماه 1370

گفت و گو با علیرضا داوود نژاد

هنوز هم ترانه‌های «گنج قارون» را از حفظم!

روزنامه بانی فیلم در تاریخ 04/11/1384 نوشت:

نشریه گزارش فیلم در تاریخ آبان 1370 گفت و گویی تمام عمری با علیرضا داوودنژاد انجام داد. گفت و گویی جذاب که خواندنش پس از 14 سال خالی از لطف نیست. نامی از گفت و گو کننده در پیشانی مطلب دیده نمی‌شود ولی ظاهراً فریدون جیرانی این گفت و گو را انجام داده است.

◊◊◊

علیرضا داوودنژاد متولد 1333 – فعالیت در سینما را از سال 1349 با نوشتن داستان «نقره داغ» آغاز کرد. در پی آن فیلمنامه‌های متعددی نوشت و سپس به کارگردانی رو آورد. او در اوج روزگاری که سینمای ایران، رنجور از ابتذال و هجوم فرهنگ بیگانه، راه به سوی نابودی می‌سپرد، راه متفاوتی را برگزید که تاکنون ادامه دارد و حاصل نهایی آن فیلم انسانی و زیبای «نیاز» است. با او گفت و گوی مفصلی انجام داده‌ایم که گزیده‌ای از آن را می‌خوانید:

● می‌خواهیم با رجوع به گذشته تو مصاحبه را آغاز کنیم. از دوران کودکی و خانواده‌ات حرف بزن؟

- یک نفر در فیلم «نیاز» نقش آقا تقی را بازی می‌کند. چهره‌اش یادتان هست؟

● بله و چقدر هم قشنگ بازی می‌کند!

- آن شخص دایی واقعی من است و در زندگی خیلی روی من تاثیر گذاشته است. خودش هم همین جوری است که در فیلم دیدید، یک آدم خیلی منضبط و با شخصیت قوی و خیلی هم مذهبی. هنوز یادم هست که وقتی تابستان‌ها به خانه او می‌رفتیم، من با صدای بلند نماز خواندنش از خواب بیدار می‌شدم. او به داستان‌های شاهنامه و افسانه‌های ملی علاقه داشت و برای من زیاد از این جور حرف‌ها می‌زد. حتی قرار بود برای من یک «رخش» بخرد. من یک شب خواب دیدم اسب را برای من خریده است. صبح که بیدار شدم دنبال رخش می‌گشتم. وقتی دیدم رخشی در کار نیست ناراحت شدم و گریه کردم.

آقا تقی تخیلات مرا به حرکت درآورد. پنج ساله بودم که برایم تیر و کمان خرید و من دور حیاط می‌دویدم و تیراندازی می‌کردم. آقا تقی با نقل داستان‌های شاهنامه و قصه‌های حماسی و اساطیر روی ذهن من از نظر خیال پردازی تاثیر زیادی داشت. کسی که به من کتاب خواندن آموخت، مادربزرگم بود.

● خودش سواد داشت؟

- بله و کتاب خواندنش خیلی عجیب بود. یادم است که کتاب قطور «به سوی رم» را مطالعه می‌کرد. کتابی که اگر الان آن را چاپ کنند، شاید حدود 40، 50 جلد شود. وقتی تابستان‌ها به خانه دایی‌ام می‌رفتیم، نصف شب که پا می‌شدم، مادربزرگم را نشسته پای چراغ گردسوز در حال خواندن کتاب می‌دیدم، او برای ما (من و خواهرم) خیلی قصه تعریف می‌کرد.

● قصه‌هایی را که در کتاب‌ها خوانده بودید؟

- هم قصه‌های قدیمی خودمان را تعریف می‌کرد و هم داستان کتاب‌هایی را که خوانده بود به ما می‌گفت.

● در آن موقع شهرستان زندگی می‌کرد یا تهران؟

- پدر من کارمند بود و در نتیجه ما در شهرستان‌های مختلف زندگی می‌کردیم.

تابستان به تهران، پهلوی آتقی می‌آمدیم.

● پدر، کارمند چه اداره‌ای بود؟

- پلیس مخفی شهربانی.

● کار او در بچگی روی تخیلت تاثیر نگذاشت؟

- نه. در سنین کوچکی من با پدرم ارتباط زیادی نداشتم. در سنین بالاتر ارتباط ما بهتر شد. در کوچکی بیشتر دایی‌ام، مادربزرگم و به خصوص مادرم روی من تاثیر گذاشتند. کلاس سوم دبستان بودم که مادرم برایم یک کتاب حافظ خرید و به من گفت شعرهایش را حفظ کن.

● و شما حفظ کردید؟

- هنوز بیتی را که در آن سال‌ها حفظ کرده‌ام به خاطر دارم.

نقطه خال تو به لوح بصر نتوان زد

مگر از مردمک دیده مداری طلبید

مادرم خیلی مرا به خواندن این اشعار تشویق می‌کرد و من با این که معنی‌اش را نمی‌فهمیدم، می‌خواندم و حفظ می‌کردم.

تیمار غریبان سبب ذکر جمیل است

جانان مگر این غائله در شهر شما نیست

این حفظ کردن‌ها مال سال چهارم دبستان است. همان سال‌ها بود که با دوربین عکاسی آشنا شدم. دایی‌ام که عکاسی می‌کرد یک بار که برای دیدن ما به چالوس آمد، دوربینش را جا گذاشت و رفت. من مدتی با آن بازی می‌کردم و فکر می‌کردم اگر مادرم دوربین را دست من ببیند دعوایم می‌کند، اما دعوایم نکرد، بلکه آن روز در سرمای سخت زمستان که برف به شدت می‌بارید با هم برای خرید فیلم عکاسی به سر پل چالوس رفتیم و فیلم خریدیم. همان جا صاحب عکاسی فیلم را در دوربین انداخت و مرا برای عکس گرفتن راهنمایی کرد.

●و اولین عکس‌ها را گرفتی؟

- بله، از منظره‌های مختلف در چالوس که برف به آنها شکل قشنگی داده بود.

● اولین فیلمی که در سینما دیدی و رویت تاثیر گذاشت چه بود؟

«گنج قارون» و خیلی هم خوشم آمد، یعنی هنوز هم اگر نوار ویدیویی‌اش باشد حاضرم دو مرتبه ببینم!

● چرا از فیلم «گنج قارون» خوشت آمد؟

- من از داستان «گنج قارون» که در آن یک کارگر مستغنی، ثروتمندی به پوچی رسیده را از مرگ نجات می‌داد و او را دوباره به زندگی امیدوار می‌کرد؛ خیلی خوشم آمد. آن زمان از فردین هم خوشم می‌آمد. هنوز هم آوازهای گنج قارون را حفظم «آقا خودش خوب می‌دونه، که ما او را از رودخونه، ...»

● تنها شما نیستید. به طور کلی نسل ما این آوازها را از حفظ است.

- بله. «گنج قارون» فیلم یک دوره است و روی نسلی تاثیر گذاشته است.

● تو متولد اوایل دهه 30 هستی. از فیلم‌های قبل از «گنج قارون» چیزی در خاطر نداری؟

- چرا فیلم «ال سید» را خیلی دوست داشتم. فیلمی هم به نام عفریت مرگ با دایی‌ام دیدم که آن زمان مرا ترساند. صحنه‌هایی از فیلمی هم یادم هست که در آن موجود عظیم الجثه‌ای توی شهر راه می‌رفت و همه به او تیراندازی می‌کردن. «کینگ کونگ» هم نبود.

از فیلم‌های جری لوئیس هم خوشم می‌آمد.

● در آن زمان رادیو هم گوش می‌دادی؟

- صدای پرویز بهرام را دوست داشتم و عاشق قصه‌های شب بودم. من و خواهرم مهناز تمام قصه‌هایی را که با صدای پرویز بهرام و مهدی علی محمدی پخش می‌شد گوش می‌کردیم. اصلاً من بیشتر از فیلم‌ها و نمایشنامه‌هایی که خواهرم از آنها خوشش می‌آمد خوشم می‌آمد و در بیشتر این مسئله هم دنباله رو او بودم که دو سال و نیم از من بزرگ‌تر بود.

● آن موقع کتاب می‌خواندی؟

- ماجرای کتاب خواندن من به زمان 15 سالگی‌ام برمی‌گردد. زمانی که در آستارا زندگی می‌کردم.

● با خواندن چه کتابی به طور جدی به کتاب خواندن رو آوردی؟

- کتاب حافظی که مادرم داد.

● بعد از حافظ؟

- بعدش دوران بلوغ است و مذهبی شدن من. در همان موقع یک روزنامه دیواری به اسم «تنهایی» درست کردم که در آن مقاله‌ای بود به نام، «اسلام دنیای فشرده» این اسم باعث شد دبیرمان فکر کند من می‌خواهم دنیای را مطرح کنم که در آن تنگنا و سختی وجود دارد، اما من گفتم منظورم این است که تمام قوانین عالم در اسلام فشرده شده است و به همین دلیل هم اسلام دنیای فشرده را عنوان کرده‌ام. در دوران بلوغ، این طور فعالیت‌های فکری و ذهنی در من قوت پیدا کرده بود. من آن وقت‌ها به کتاب خواندن خیلی علاقه مند شدم. یادم است یک روز با دایی‌ام آقا تقی آمدیم تهران به موسسه امیرکبیر که آن موقع 200 تومان می‌گرفت و کلی کتاب می‌داد؛ مراجعه کردیم، با دایی‌ام، کلی کتاب خریدیم و بردیم.

● در آن موقع کجا زندگی می‌کردی؟

- آستارا. در آنجا بود که من به طرز وحشتناک کتاب می‌خواندم.

● چه کتاب‌هایی می‌خواندی؟

- یادم هست از کتاب «هنر چیست» تولستوی خیلی لذت بردم. کتاب «ادبیات چیست؟» سارتر را از رشت خریدم و چند بار خواندم تا بفهمم، اما هرچه می‌خواندم چیزی نمی‌فهمیدم.

● آن موقع چند سالت بود؟

150 سال.

● رمان نمی خواندی؟

- از رمان خوشم نمی‌آمد. بیشتر به مسائل تجدیدی، فلسفی، ادبی و هنری علاقه داشتم.

● در سنین 14، 13 سالگی تمایل به خواندن‌ کتاب‌های پلیسی پیدا نکردی؟ این سوال را از آن جهت مطرح می‌کنم که یک دوره‌ای کتاب‌های پلیسی به ویژه آثار میکی اسپیلین بازار کتاب را قبضه کرده بود.

- دو یا سه تا از کتاب‌هایش را خوانده‌ام و بیشتر به جنبه‌های خاصش علاقه داشتم.

● خواندن کتاب‌ها ترا به نوشتن ترغیب نکرد؟

- چرا، یادم هست تحت تاثیر کتاب اگزیستامنسیالیسم یک انشاء نوشتم. آقای قاجار معلم انشایمان بود. لیسانس فرانسه بود و شاگرد آل احمد و آریانپور. سر کلاس خیلی اقتدار داشت. انشاء را مهم جلوه داده بود. یعنی واقعاً ممکن بود از انشاء تجدید شوی. یک روز مرا صدا زد که انشاء بخوانم. من انشاء نداشتم. از من پرسید چرا انشاء ننوشتی؟ گفتم موضوعاتی که شما می‌دهید جالب نیست. از جوابم ناراحت شد کمی در کلاس قدم زد و روی تخته سیاه به عنوان موضوع انشاء این بیت از حافظ را نوشت:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

● هنوز آن انشاء را داری؟

- فکر می‌کنم داشته باشم و این سمفونی دل انگیز تغییرات و از خلال کلمات و طنین جملات، آن صدای جنبش زنجیرها و از هم گسستن حلقه‌های آن به گوش می‌رسد. انشاء با چنین جملاتی شروع می‌شود. بعد هم من این موضوع را بسط داده بودم که علت‌ها در طرح نویی که از خودشان نشان می‌دهند زنده‌اند و نوشته بودم: آری ملت ما را از چنین طرحی عاری است و یک سال دیگر به شکرانه این عاری بودن، جشنی بزرگ برپا خواهد شد. جشنی که جز سوگواری به فرار آزادگی یک ملت نیست.

● جشنی که در انشاء به آن اشاره کرده بودی، جشن تاجگذاری بود؟

- بله، وقتی من انشاء را خواندم، سکوت شد. معلم و بچه‌ها سرشان را پایین انداخته بودند. بعد معلممان گفت: یک بار دیگر انشاء را بخوانم که من خواندم. انشاء با شعری که خودم سروده بودم، تمام می‌شد:

باید گسست، باید شکست

باید به رزمده زندگی چون سرو ایستاد

مرد و رفت. باید به سان خور، باید سان ماه از دل ابر سیه گذشت. باید چو موج بود. باید به ساحل پرتاب غم نشست و از کثرت نشست، در آخر، شکست و بت، در دروازه شکست. آن روز معلم دفتر نمره را با خود به دفتر برد. بچه‌ها زنگ تفریح دفتر را باز کردند که ببینند به من چه نمره‌ای داده است. معلم به من نمره 39 داده بود تا با نمره یک دفعه قبل که به خاطر نداشتنش انشاء به من داده بود جمع شد و نمره من 20 باشد. این کار معلم خیلی روی من تاثیر گذاشت.

● وقتی قادری سناریویی مثل «قیصر» خواست، رفتی و نوشتی؟

- دو روزه قصه را نوشتم و آوردم و برای قادری خواندم. او بعد از گوش کردن به قصه حالتش عوض شد مرا بغل کرد بوسید و گفت خوب است و بلافاصله به سعید مطلبی تلفن زد که بیاید و قصه را گوش بدهد. قصه را برای سعید گفتم و بعد یک جلسه با او نشستیم و راجع به آن حرف زدیم. سعید در آن جلسه یک جمله‌ای به من گفت که هنوز یادم مانده است. او گفت: «من نه به خاطر حسن نیت به شما بلکه به خاطر حسن نیتی که به سینما دارم دلم می‌خواهد که شما در سینما باشید و فعالیت کنید.»

● اسم قصه چی بود؟

- «نقره داغ». البته قادری آن موقع قبول نکرد فیلمنامه را من بنویسم. فیلمنامه را سعید نوشت و وقتی آماده شد برای من خواند. من انتقاداتی به سناریو داشتم که مطرح کردم و او قبول کرد و از من خواست همراه گروه باشم و هنگامی که فیلم را می‌سازد قسمت‌هایی از سناریو را دوباره بنویسم. من به خاطر عشق به سینما مدرسه را ول کردم، رفتم یزد و در آنجا یکسری از صحنه‌های فیلمنامه را دوباره دیالوگ نویسی کردم و تغییراتی دادم.

● جنس دیالوگ نویسی فیلم فارسی را از کجا یاد گرفته بودی؟

- نمی‌دانم چطوری یاد گرفته بودم، فقط می‌دانم دیالوگ‌ها خوب بود. امین امینی و ناصر ملک مطیعی هم از دیالوگ‌ها خوششان آمده بود و آنان خیلی مرا تشویق کردند.

● سر صحنه، کار با دوربین تو را جذب نکرد؟

- خیلی شدید، هر جلسه که فیلمبرداری تمام می‌شد از قادری می‌پرسیدم که چرا این طوری گرفته است و او به طور کامل توضیح می‌داد. وقتی ایراد می‌گرفتم که چرا این جوری نگرفتی یا چرا این کار را نکردی با علاقه به حرف‌های من گوش می‌داد. اگرچه عمل نمی‌کرد اما طوری رفتار می‌کرد که من تشویق می‌شدم. حتی دکوپاژ قادری را می‌گرفتم، می‌خواندم و معنای کلمات کلوزآپ، اینسرت و تاولینگ را از او می‌پرسیدم. قادری هم تمام اینها را با نوع لنزها برایم توضیح می‌داد.

● پس خیلی از او آموختی؟

- من چیزهای زیادی از او یاد گرفتم. حتی وقتی با او برای انتخاب مکان‌های فیلمبرداری می‌رفتیم و من مکانی را می‌پسندیدم او توضیح می‌داد که چرا این مکان خوب نیست. مثلاً چون عمق لازم را ندارد و خوب در نمی‌آید و غیره.

● قادری به کارش وارد بود؟

- قادری نسبت به آن سینما به کار خودش خیلی وارد بود. البته خودش هم کار خودش را قبول نداشت و وقتی با من صحبت می‌کرد و می‌گفت فیلم‌هایی که دوست دارد بسازد همان فیلم‌های «تار عنکبوت» و «بن بست» است و این کارها را برای گذران زندگی می‌کند.

● وقتی کارت را با قادری شروع کردی کتاب خواندن و درس خواندن تحت الشعاع قرار نگرفت؟

- نه، کتاب می‌خواندم. دبیرستان هم می‌رفتم و کلاس ششم بودم. آن زمان انشایی درباره ادبیات نوشتم که 30 صفحه بود. کتاب «سبک‌های ادبی» نوشته رضا سید حسینی و «جامعه شناسی» آریانپور را دقیق خوانده بودم. سعی کرده بودم در انشاء رابطه سبک‌های ادبی با تحولات اجتماعی را بررسی کنم.

● حوادث سیاسی آن زمان روی تو تاثیری داشت؟

- در آستارا خبر مرگ تختی را شنیدم و خیلی گریه کردم. چون آقا تقی کشتی گیر بود و با تختی دوست بود. خانه پدربزرگم در خانی آباد بود و خود من هم در کوچه مسجد قندی به دنیا آمده‌ام که تختی مال همان کوچه است. یک روز پدرم از سرکار خیلی ناراحت به خانه آمد و گوشه‌ای نشست و گریه کرد. همه برایمان عجیب بود که او گریه می‌کند. مادرم پیشش رفت و علت گریه را پرسید. ما فهمیدیم آن روز یک مبارز را توی بازار کشته‌اند و بابا برای این گریه می‌کند که خودش در شهربانی بوده است. گریه پدرم خیلی روی من تاثیر گذاشت.

● بعد از «نقره داغ» چه نوشتی؟

- سناریوی «عطش» را نوشتم و 10 هزار تومان پول گرفتم. در آن زمان بالاترین قیمت پنج هزار تومان بود. سر صحنه فیلم «عطش» بود که به فکر کارگردانی افتادم.

الان مطلبی یادم افتاد. وقتی 16 سالم بود در اصفهان دایی دیگرم برای من یک دوربین سوپر هشت خرید که با آن چند فیلم گرفتم و در همین دوران بود که به کارگردانی علاقه مند شدم. با این دوربین یک فیلم به نام «دو روی سکه» ساختم. در این فیلم یک پسر پشت میزی نشسته بود و شیر یا خط می‌انداخت. هر بار که این کار را می‌کرد شاه می‌آمد. بعد از چند بار انداختن عصبانی می‌شد و روی دیگر سکه را نگاه می‌کرد روی دیگر هم شاه بود.

● می‌رسیم به «شاهرگ» اولین فیلمی که کارگردانی کردی؟

- من قبل از «شاهرگ» فیلمنامه دیگری به نام «مریض» آماده کردم و درباره آن با زرین دست هم حرف زدم که خیلی خوشش آمد و قرار شد آن را بسازیم. قصه مردی بود که برادر مریضش مرا از روستا به شهر می‌آورد و در بیمارستان بستری می‌کرد. بعد عده‌ای سعی می‌کردند برادرش را بخرند که او نمی‌فروخت. بالاخره یک مقام امنیتی سراغ مرد می‌آید. البته آن موقع اسمش را مقام امنیتی نگذاشته بودیم، اما با بارانی و عینک می‌خواستیم تماشاگر این تصور را داشته باشند. مقام امنیتی به او می‌گفت: که به بانک کشاورزی بدهکار است و برای اینکه بدهکاریش را بپردازد باید برادرش را بگذارد و برود. سناریوی «مریض» مرا که بعدها با تغییراتی «گردباد» شد؛ برای بهروز وثوقی خواندم. خیلی خوشش آمد ولی گفت نمی‌تواند برایش تهیه کننده جور کند. خلاصه. فیلمنامه روی دستم ماند و نتوانستم برای آن تهیه کننده پیدا کنم. در همین روزها بود که با رضا شیبانی آشنا شدم. رضا شیبانی به زرین دست گفته بود دوست دارد با جوان‌های با استعداد کار کند. زرین دست آمد سراغ من و نمی‌دانم چه جوری شد که قصه «شاهرگ» را برای اولین کار انتخاب کردم.

● در سناریوی «گردباد» مسئله تشعشعات اتمی و ترس آمریکایی‌ها از افشای آن موضوع اصلی را تشکیل می‌دهد. در «مریض» به جای این مسائل چه چیزی قرار داشت؟

- مبهم بود. یعنی معلوم نبود پشت این ارتباطات چیست.

● این ابهام را از کارهای ساعدی گرفته بودی؟

- نه، ولی کتاب‌های ساعدی را خوانده بودم، با خودش هم در یکی از اردوهای دانش آموزی هنگام اجرای نمایشنامه «دیکته و زاویه» آشنا شده بودم. او روی من تاثیر گذاشت، اما این تاثیر به حدی نبود که از کارهایش الهام بگیرم.

● آن موقع فیلم‌های فرنگی می‌دیدی؟

- خیلی زیاد. از فیلم «زندگی و اوقات قاضی روی بین» ساخته جان هیوستن لذت برده بودم و فلینی کارگردان مورد علاقه من بود و از آمار کورد خیلی خوشم می‌آمد.

● فیلم‌های کیمیایی را دوست داشتی؟

- نمی‌دانم چرا در مقابل فیلم‌های کیمیایی یک نوع احساس مقاومت می‌کردم و دلم نمی‌خواست این فیلم‌ها را دوست داشته باشم! شاید به کیمیایی حسودیم می‌شد. نمی‌دانم چرا؟ در حالیکه فیلم‌های مهرجویی را بدون مقاومت دوست داشتم. از آنها خوشم می‌آمد. البته امروز عقیده دارم، کیمیایی یک حضور تعیین کننده و موثر در سینمای ما داشته است در آن تردیدی ندارم و از آخرین فیلمش «گروهبان» خوشم می‌آید.

●خوب، وقتی پشت دوربین فیلم «شاهرگ» قرار گرفتی با دوربین و لنزها آشنا بودی؟

- من دلم نمی‌خواست «شاهرگ» را بسازم. عاشق فیلمنامه «مریض» بودم، اما وقتی رضا شیبانی فیلمنامه «شاهرگ» را پذیرفت، به عشق کارگردانی پشت دوربین قرار گرفتم. توی این دوره یک اتفاق خیلی مهم در زندگی من افتاد و آن آشنا شدن با آدمی بود که هنوز هم برایم فوق العاده دوست داشتنی است. اسمش رضا عطایی بود. آدمی بود هنر شناس، ادبیات شناس، فلسفه شناس، خودش هم شاعر بود. برای من آدم تازه و نویی بود با هر عقیده‌ای که مخالف بود، دلایلش را مستدل، عمیق و جدی مطرح می‌کرد. بعد از رفاقت با او شیفته‌اش شدم.

● عطایی کار سینما می‌کرد؟

- نه، کارمند مخابرات بود و در دانشگاه تهران، جامعه شناسی می‌خواند. در «شاهرگ» با او مشورت کردم و او برای دیدن مکان‌ها به اصفهان آمد.

سناریو در صحبت با او ابعاد خیلی جدی پیدا کرد و من به کار علاقه مند شدم.

● یعنی سعی کردی در همان سینمای جاهای آن زمان با همان داستان‌ها و کلاه شاپو، فیلم بهتری بسازی؟

- صحبت با عطایی مرا از آن فضا بیرون آورد و اصلاً طرح ریختم برای ساخت یک فیلم اساسی. قرار شد ناصر ملک مطیعی، ایرج قادری، امین امینی و نوری کسرایی در فیلم بازی کنند. ملک مطیعی در آن موقع تصمیم گرفته بود که دیگر کلاه جاهلی سرش نگذارد، ولی شیبانی با او حرف زده و راضی‌اش کرده بود. وقتی ملک مطیعی به اصفهان آمد، 20 دقیقه از فیلم را گرفته بودیم. در آن جا برخوردی بین او و ملک مطیعی پیش آمد که کار تعطیل شد. البته الان فکر می‌کنم حق با ملک مطیعی بود. خیلی برایش غیر منتظره بود که یک جوان 20 ساله مقابلش بایستد و بگوید که شما چکار به انتخاب مکان‌ها دارید؟ در حالیکه من می‌توانستم با در نظر گرفتن موقعیت و شرایط سنی او در مقابل ایرادش به نامناسب بودن مکان فیلمبرداری پاسخ معقولتری بدهم، اما خامی و جوانی باعث شد که برخورد من به تعطیلی کار بینجامد. بعد از این تعطیلی دیگر ناصر ملک مطیعی در فیلم بازی نکرد و همایون جایگزین او شد و من هم از حال و هوای یک کار جدی و اساسی بیرون آمدم. «شاهرگ» را هم خیلی بی علاقه ساختم. بعدش هم دیگر با عطایی قاطی شدم، طوری که سعی کردم از جو سینما بروم بیرون و با عطایی رفتم توی عالم ادبیات.

● عطایی از تو بزرگ‌تر بود؟

- 10 سال بزرگ‌تر بود. این دفعه من به طور منظم و راهنمایی شده وارد مقولات فکری و فلسفی شدم.

● عطایی گرایش سیاسی داشت؟

- یادم هست یک روز در خیابان با عطایی راجع به انقلاب صحبت می‌کردیم، او گفت: «در ایران انقلاب نخواهد شد، چون مردم اعتمادشان را به روشنفکرها از دست داده‌اند. فقط در صورتی انقلاب می‌شود که مردم عاشق یک نفر بشوند. اگر یک نفر پیدا شود و عشق و محبت قلبی مردم را به خود جلب کند ممکن است در ایران انقلاب شود ولی توسط روشنفکران، انقلاب امکان ندارد.» جالب است که همین اتفاق افتاد.

پانوشت‌ها و منابع فایل اصلی

شماره‌ها مطابق فایل منبع هستند.

1

گزارش فیلم آبان ماه 1370