حرفی که بیموقع از یاد رفت!
فیلم «عاشقانه» مدتها پیش از آن که به نمایش درآید با تبلیغات متفاوتش در سطح شهر، نظر مخاطبان را به سوی خود جلب کرد و انتظار را بالا برد.
نویسنده / گفتوگونام نویسنده در فایل ذکر نشده است

منبع ثبتشده در آرشیو: روزنامه ایران 2 آبان ماه 1375 (پانوشت فایل ارسالی)
حرفی که بی موقع از یاد رفت!
نگاهی به فیلم عاشقانه، کار علیرضا داودنژاد
فیلم «عاشقانه» مدتها پیش از آن که به نمایش درآید با تبلیغات متفاوتش در سطح شهر، نظر مخاطبان را به سوی خود جلب کرد و انتظار را بالا برد.
نماهای آغازین فیلم، نوید طرح آشنایی را میداد که در عین جذابیت برای عموم، با انتخاب نگرشی واقع بینانه و انتخابهای حساس، ذوق و سلیقه خواص را نیز ارضا میکرد. اما با پیشروی فیلم، طرح نخستین بتدریج وارد مسیری دیگر شد و مثل «حرف خوبی» که از یاد برود، بتدریج به حرف دیگری بدل شد و مسیر این تغییرات در نهایت، فیلم را با یک کلیشه رایج فیلمهای فارسی به پایان رساند و اگرچه تماشاگر عادی را با رضایت از سالن بیرون برد ولی حرف زیادی برای گفتن به او نداشت و تنها حرف او شاید این بود که «عشق مهمترین مساله زندگی است که میتواند همه کس را درگیر خود کند. فقط فرد باید نوع عشق خود را انتخاب کند. چون همه عشقها لزوماً از جنس این جهانی نیستند ...» اما این نتیجه گیری، پایانی متفاوت از خط سیر نخستین فیلم داراست، یک فیلم کاملاً عامه پسند را با مایههایی کمرنگ از روشنفکری و ذهنی گرایی ترکیب میکند. ولی این حرف تمام آن چیزی نبود که نویسنده میخواست بگوید. چرا که در آغاز فیلم، فرض بر این میرفت که «عاشقانه» نوعی سنت شکنی و خلاقیت در بیان تصویری معضلات اجتماعی است که همواره وجود داشته است اما مسیری که فیلم، خواسته یا ناخواسته در دام آن افتاد، بر این تصور، خط بطلان کشید و تنها این احساس را در تماشاگر پدید آورد که در پیچ و تاب تعدادی جریانات احساسی درگیر شده است، اما با حرکتی صحیح و منطقی، از این فراز و نشیب بیرون نیامده است. بلکه با حرکتی ناگهانی و شتابزده، از آن بیرون کشیده شده است. بدون این که او را به نتیجه گیری لازم رسانده باشد. شاید رعایت نکردن برخی پیش زمینههای لازم این مشکلات را در فیلم پدید آورده باشد. مهمترین این پیش زمینهها عبارتند از:
1- مساله درگیری و هویت آدمها
در نگاه نخست، به نظر میرسد که فیلم یک موضوع عاطفی را دستمایه آشکارسازی آدمها و بیان اختلاف طبقاتی قرار میدهد و یک معضل جدی اجتماعی را در قالب مشکلاتی که فاصله طبقاتی پدید میآورد، بررسی میکند. اما با اندک تاملی در فیلم، متوجه میشویم که تعریف آدمها و هویت آنان ناقص است و آدمها در طبقه خود تعریف نشدهاند. «نادر» گرچه در ابتدا به یک خانواده سرمایه دار تعلق نداشته است، اما اینک پس از سالها زندگی مشترک با یک زن سرمایه دار، تمام معیارهای خوشبختی را در پول خلاصه میبیند و این تعریفی است که خود او از خوشبختی به دست میدهد. از سوی دیگر او را در حال برج سازی و امور مالی کلان میبینیم و متوجه میشویم که او اینک یک سرمایه دار است. سرمایه داری که قاعدتاً هویت و ارزشهای خاص آن طبقه را پذیرفته است و به همین دلیل انتظار داریم که حریف مقابل او، یعنی آرش نیز پایگاه طبقاتی خاص خود را داشته باشد. اما آنچه از آرش میدانیم، بسیار ناچیز است. رفتار آرش دیدگاه و هویت او را مشخص نمیکند، بلکه رفتار نوعی جوانانی را نشان میدهد که در راه کسب حقوق شخصی خود تلاش و لجاجت به خارج میدهند. به نظر میرسد که آرش به یک خانواده کارمندی (متوسط) تعلق دارد. اما ظاهر و رفتار او (بخصوص نمایشی که در پارک اجرا میکند) نشانههای یک جوان بی درد و بی هوست را به ذهن متبادر میکند. جوانی که حتی جایگاه و دلیل عشقش مشخص نیست. بنابراین آرش به یک تیپ کلی بدل میشود. هیچ پایگاه اعتقادی و اخلاقی خاصی را در مقابل نادر، که شخصیت چندگانه و پیچیدهیی دارد، به نمایش نمیگذارد. بنابراین چون دو طرف درگیری، از توان و شناسنامه مساوی برخوردار نیستند، درگیری آنان برای تماشاگر حساس نمیشود، و بدیهی است که در این درگیری، در لحظههایی بسیار، کفه ترازو به نفع نادر با بازی باورپذیر و پرتوان خسرو شکیبایی بالا میرود. در حالی که این مساله از هدف اصلی فیلم فاصله دارد. اگر سرمایه داری که فقط به مدد بهره گیری از نیروی کار مستمندان، قدرت زندگی، جان و مال و حتی حق انتخاب افرادی را در زندگی شخصیشان دارا باشد، این فرد به خودی خود نمیتواند شخصیتی حس برانگیز و مثبتی تلقی شود که تماشاگر با او همذات پنداری کند، مگر اینکه به دلیل منطقی، دچار تحول شود و با اینکه فیلمساز به شکلی آگاهانه یا ناآگاهانه، قصد تبلیغ مرام این گونه افراد را داشته باشد! ما در شخصیت نادر، زمینه یک تحول اصیل را نمیبینیم. از سوی دیگر طبقهیی که نادر به آن تعلق دارد در برابر خانواده غزال و آرش، جبهه گرفته است و آنان را به نوعی استثمار جسمی و روانی کشانده است و بنابراین حریف او (آرش)، نباید در برابرش چنین خفتی و حتی کودکانه جلوه کند. لجاجت آرش بیشتر نوعی تظاهرات عام دوران بلوغ است و نشانی از پختگی فکری یا حتی ارزشی ندارد و به همین دلیل بر دل تماشاگر نمینشیند و حتی سبب تمسخر او میشود. نویسنده با تاکید بر شخصیت آرش و واقع بینی بیشتر نسبت به نادر، میتوانست این درگیری را به شکلی صحیحتر هدایت کند.
2- انگیزههای آنی و تحمیلی
در این فیلم، تماشاگر با پیچیدگی شخصیت آدمها بطور جدی درگیر میشود. اما متاسفانه تغییر و تحول واقعی را در آنان شاهد نیست و آنچه که میبیند بیشتر بر اساس انگیزههای آنی و تصادفی است که فیلمساز پدید آورده است و عمدی بودن آنها کاملاً حس میشود و برخی از آنها صرفاً قصد برانگیختن عاطفی تماشاگر را دارند. مثلاً نمای پایانی فیلم برای حل شدن درگیری میان آرش و نادر، با انگیزه آنی دوست نادر برای کشتن او حل میشود! اولاً تغییر ناگهانی دوست نادر مشخص نیست و به نظر میرسد که این ترفند صرفاً برای نزدیکتر کردن آرش و نادر به یکدیگر باشد. ثانیاً حتی اگر این انگیزه درست باشد، حل شدن این درگیری توسط یک اتفاق، کاملاً تحمیل شده جلوه میکند و بخصوص پی بردن نادر به اصل قضیه، بسیار تصنعی است. گفت و گوی پایانی نادر و غزال نیز از همین قاعده پیروی میکند. مابعد از صحنه کشمکش، ناگهان با تحول روحی نادر مواجه هستیم. او ناگهان پی میبرد که عشق زمینیاش در واقع عشق الهی بوده است و ما او را در طیفی از عشق عرفانی میبینیم! چیزی که کاملاً برای تماشاگر ناآشناست و حتی قرابتی از آن نیز موجود نبوده است.
تغییرات ناگهانی پدر غزال نیز بدون انگیزه کافی جلوه میکند و این بی انگیزگی آدمها در نمای پایانی فیلم که نادر خودرو را به آرش هدیه میدهد و آرش نیز در کمال راحتی و حتی خوشحالی این هدیه را می پذیرد، به اوج خود میرسد. اگر آرش همواره در برابر اعتقادات طبقه سرمایه دار جبهه گرفته است و ارزشهای آنان را زیر سوال برده است، پس چرا به این راحتی، هدیه جزء یک سرمایه دار را میپذیرد تا بعدها در هیات یک سرمایه دار بزرگتر درآید؟
چرا برای او سوالی مطرح نمیشود؟ و اصولاً چرا باید فیلم با گرفتن هدیه از سوی طبقهیی که کاری بجز استثمار کردن نیروهای کاری جامعه ندارد، چنین با خوشی پایان پذیرد؟ و نتیجه چنین پایانی چیست بجز اینکه اتومبیل، خانه بزرگ، جشن عروسی مفصل، کت و شلوار قرمز دامادی و البته ثروت چیز خوبی است! بخصوص اینکه بدون زحمت و به شکل هدیه یک سرمایه دار عارف به دست آید! و هیچ اشکال ندارد اگر این سرمایه دار، تصادفاً مهربان شده باشد و در طول یک شب، از عشق زمینی به خداوند رسیده باشد.
اما در کنار این دو نکته، موارد مثبت فیلم را نیز نمیتوان منکر شد. قبل از هر چیز باید به بازیهای خوب و یکدست بازیگران و بخصوص توانایی حسی و عاطفی قوی شکیبایی و نقش مهم او در ایجاد فضاسازی فیلم اشاره کرد. هدایت مناسب بازیگران در کنار انتخاب لحظههای ناب حسی و عاطفی از عوامل مثبت فیلم است. «عاشقانه» موضوعی فراگیر دارد و با ایجاد فضای حسی لازم، بر تماشاگر اثر میگذارد. افسوسی که به جا میماند این است که ای کاش آن قدر که برای کارگردانی فیلم حساسیت به خرج داده شده بود، در نویسندگی فیلمنامه نیز دقت میشد تا «عاشقانه» تنها به بیانی مکرر از عشق بدل نشود و از بستر عشق، یکی از مهمترین معضلات جوانان امروز را به تصویر بکشد. جوانانی که برای اثبات خویش و تشکیل زندگی «عاشقانه» تلاش میکنند و گاهی در یک دایره بسته آن چنان گرفتار میآیند که حتی عاشقانهترین و صادقانهترین تلاش آنان به جایی نمیرسد.
پانوشتها و منابع فایل اصلی
شمارهها مطابق فایل منبع هستند.
- 9
روزنامه ایران 2 آبان ماه 1375