بازگشت به آرشیو
نقد آثار / اردیبهشت ۱۳۹۷

امشب دختری می‌میرد؛ نگاهی به فیلم‌نامه فراری

فراری خط قصه جذاب و کنجکاوی‌برانگیزی دارد که بیش از هر چیز متکی بر قصه‌های فرعی و خطوط عرضی است. در عین حالی که نوید یک پایان غیرقابل پیش‌بینی راه می‌دهد.

نویسنده / گفت‌وگوسحر عصرآزاد

امشب دختری می‌میرد؛ نگاهی به فیلم‌نامه فراری
اندازه متن

منبع ثبت‌شده در آرشیو: ماهنامه فیلم نگار شماره 185 اردیبهشت ماه 1397 (پانوشت فایل ارسالی)

نگاهی به فیلمنامه «فراری»

امشب دختری می‌میرد

سحر عصرآزاد

فراری خط قصه جذاب و کنجکاوی‌برانگیزی دارد که بیش از هر چیز متکی بر قصه‌های فرعی و خطوط عرضی است. در عین حالی که نوید یک پایان غیرقابل پیش‌بینی راه می‌دهد.

فیلمنامه به قلم کامبوزیا پرتوی، از فیلمنامه‌نویسان حرفه‌ای و خوش‌نام سینمای ایران، است که تبحر خاصی در حیطه کودک و نوجوان، زنان و قصه‌های اجتماعی دارد و همین سابقه انتظارها از این اثر را بالا می‌برد. به‌خصوص که فراری موفق به دریافت سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه از جشنواره سی‌و‌پنجم فجر شده است.

با این مقدمه وقتی با عنوان کنجکاوی‌برانگیز فیلمنامه یعنی فراری، نام یک ماشین مدل بالا، مواجه می‌شویم که به‌خصوص در این روزگار تبدیل به آمال و آرزوی بسیاری از نوجوانان و جوانان از طبقات مختلف شده، تکیه بر تضاد و تقابل و تفاوت‌های طبقاتی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و حتی جغرافیایی در بسط و گسترش داستانی، به عنوان یکی از ویژگی‌های اصلی قصه خودنمایی می‌کند؛ نکته‌ای که از همان ابتدا با انتخاب یک دختر نوجوان شمالی با هدف اولیه عکس گرفتن با یک ماشین مدل فراری تأمین شده است. اما همان‌طور که اشاره شد، این هدف اولیه‌ای است که نویسنده برای قهرمان قصه طراحی کرده تا با این تمهید بخشی از روحیات بلندپروازانه او را که می‌تواند نماینده یک نسل باشد، در معرض دید مخاطب قرار دهد. اما واقعیت این است که این تنها هدف اولیه و در واقع بهانه‌ای است که دختر برای دست‌یابی به آن‌چه پسِ ذهن دارد، برای اطرافیان و البته مخاطب آشکار می‌کند و هدف اصلی و نهایی او چیز دیگری است. نویسنده با هوشمندی اشراف داشته به این که یک هدف مشخص و سرراست، هرچند راه رسیدن به آن پرپیچ‌وخم باشد، نمی‌تواند یک درام عرضی مدرن را اداره کند و طبعاً نمی‌تواند مخاطب را هم تا پایان به پی‌گیری وادارد. به همین دلیل هم با خلق کاراکتری پررمزوراز - نه مبهم - به نام گلنار که به تناسب روحیات و سن و موقعیت و قومیتش، همه آن‌چه را در ذهن دارد، یک‌باره برملا نمی‌کند، بخشی از جذابیت این درام را روی دوش غیرقابل پیش‌بینی بودن این شخصیت قرار می‌دهد. دختری که نمی‌توان حرف‌ها و ادعاهایش را به طور تمام و کمال پذیرفت؛ همان‌طور که در موقعیت‌هایی صاف و صادق و معصوم به نظر می‌آید، در موقعیت‌هایی دیگر پیچیده و مرموز و غریب می‌نماید. دختری که سفرش را با هدف عکس گرفتن با فِراری آغاز می‌کند، اما در نهایت معلوم می‌شود با صاحب ماشین که یک آقازاده است، در ویلای شمال سر و سری داشته و برای رسیدن به بلندپروازی‌هایش به دنبال سجاد آمده است.

باورپذیری این دو وجه در کنار هم است که از گلناز کاراکتری جذاب و در عین حال واقعی می‌سازد، نه لزوماً ادای دیالوگ‌ها با لهجه محلی. به همین دلیل معتقدم این شخصیت و چندگانگی‌های درونی‌اش با تکیه بر نمودِ گاه و بی‌گاهی که دارد، روی کاغذ قدرت و قوت بیشتری داشته و بخشی از آن در اجرا به واسطه این که ترلان پروانه بازیگری خوش‌چهره اما متوسط است، از دست رفته است. اما نویسنده از تمهید هوشمندانه دیگری برای تأکید بر پررمزوراز بودن کاراکتر گلنار بهره برده که این تمهید با تکیه بر مهارت‌های کارگردانی علیرضا داوودنژاد که در هر سنی آماده تجربه‌های نامتعارف و خوشایند است، تکمیل شده است.

به موازات قصه خطی که شرح ماوقع حرکت گلنار از شهر فومن در شمال کشور با همراهی یک راننده تاکسی به نام نادر به تهران برای عکس گرفتن با یک ماشین مدل فِراری است، یک خط قصه به شکل منقطع این روایت را می‌شکند که به نوعی مصاحبه‌ها و بازجویی‌هایی را در ارتباط با دختر نوجوان پی می‌گیرد.

گفت‌وگوهایی مستندوار که تمایز و تفاوت جنس تصاویر موبایلی و اطلاعاتی که ارائه می‌شود، نشان می‌دهد این قصه خطی به سرانجامی خاص منجر شده که این افراد را به واکاوی در کاراکتر گلنار واداشته تا بخش‌های ناگفته این روایت، یعنی آن‌چه از گذشته که می‌تواند بخش‌های خالص داستان زندگی و شخصیت دخترک را پر کند، به این طریق پر شود. به‌خصوص همین جست‌وجو و بازجویی‌ها نشان می‌دهد آن‌چه گلنار در جست‌وجوی آن بوده، یعنی سجاد که صاحب فِراری است، یک فرد عادی نبوده و همان پاک کردن صورت مسئله که در پایان از سوی خانواده گلنار صورت می‌گیرد و وقتی نادر کیف دخترک را به مادرش می‌دهد با انکار او مواجه می‌شود که اصلاً چنین دختری نداشته، باورپذیر و منطقی‌تر جلوه می‌کند.

اما نکته اصلی یا به گفته بهتر نقطه ضعف اصلی فیلمنامه که چالش مهم عموم فیلمنامه‌های عرضی است، کمیت و کیفیت رویدادهای عرضی و اهمیتی است که در پیشبرد درام و تأثیرگذاری بر خط قصه اصلی دارا هستند. به گفته بهتر در چنین قصه‌هایی که با یک قصه خطی، متکی بر خرده داستان‌های فرعی و تأثیر آن‌ها بر خط اصلی و باورپذیری مسیر رسیدن به فینال هستند، انتخاب منزلگاه‌های عرضی دارای اهمیتی ویژه است. نکته‌ای که در فراری کم‌جان ظاهر می‌شود و نمی‌تواند کیفیت رابطه گلنار و نادر را دارای هویتی شناسنامه‌دار و متمایز از ابتدای قصه کند. چرا که این مسیر با یک سری همراهی‌های اجباری همراه است که گلنار به واسطه قولی که نادر برای پیدا کردن فِراری به او داده، مجبور به آن است. اما این اجبار نمی‌تواند کاراکتر او یا نادر یا رابطه آن‌ها را به سطحی جدید برساند.

مهم‌ترین خط فرعی ماجرای حاجی است که حجم زیادی را به خودش اختصاص می‌دهد و فراتر از شخصیت‌پردازی نادر و گذشته او و ... اهمیت و تأثیر خاصی در درام ایجاد نمی‌کند. همان‌طور که حضور زن مسافر با زندگی دوگانه نیز قصه را دچار چندگانگی در بیان مفاهیم و نقد اجتماعی می‌کند، در حالی که نمی‌تواند وارد بافت درام شود و تغییر یا تأثیری در کاراکترها یا جریان درام ایجاد کند. هرچند می‌توان کاراکترهای هر دو قصه فرعی را از تبعات بیمارگون رشد کاذب آقازاده‌ها و ثروت‌های بی‌حسابی دانست که سرمنشأ پاک و موجهی ندارند و به نوعی زاییده توزیع ناهمگون پول و امکانات و اعتبار از پس جایگاه اجتماعی - سیاسی هستند. اما این‌ها فقط سرفصل‌های گل‌درشتی هستند که می‌توانند موضوع یک مقاله اجتماعی باشد، نه یک درام اجتماعی که تلاش می‌کند از خلال روایت یک قصه دراماتیک مخاطب را در زیرلایه‌های خود متوجه نقد و نگاه و نظر نویسنده و سازنده‌اش کند.

فراری پایان غافل‌گیر کننده‌ای دارد که هرچند وجود همان خط جست‌وجوی مستندگون، زمینه‌چینی ظریفی برای رسیدن به آن می‌کند، اما جسارت نویسنده برای نابود کردن کاراکتر محوری داستان که موتور محرکه و پیش‌برنده درام بوده، از دو جهت چالش‌برانگیز بوده است. وجه اول همان حس هم‌دلی است که نویسنده برای کاشت آن و افتادن مِهر قهرمان به دل مخاطب و همراهی با او در روند قصه تلاش بسیاری کرده و طبعاً روی برداشت آن هم حساب کرده است. آن هم درست در مرحله برداشت که قرار است قهرمان به هدف تغییر شکل داده‌اش برسد؛ یعنی از یک شیء (ماشین) به یک انسان (سجاد) برسد؛ هرچند خطایی بلندپروازانه است، اما به جهت انسانی بودن، هم‌دلی نسبی مخاطب را جلب می‌کند. به این ترتیب سرخوردگی مخاطب از مرگ گلنار آن هم درست وقتی به هدف خود رسیده، شکستی تلخ است که ریسک بزرگی برای نویسنده محسوب می‌شود.

اما تلخ‌تر و چالش‌برانگیزتر از آن، لایه زیرین اجتماعی قصه و وجوهی است که مؤلفه‌های این قصه را تبدیل به نماد و تمثیل‌هایی از همان تضادها، تقابل‌ها، نابرابری‌ها و ناهنجاری‌های جاری در جامعه امروز می‌کنند. نادر به عنوان یک آرمان‌گرای دیروز، شاهد و ناظر به گِل نشستن کشتی‌ای است که تاوان راه افتادن آن، هم‌نسلان او و امثال حاجی بوده و قربانی به گل نشستن آن، نسل امروز و امثال گلنار که گویی به شکلی از پیش تعیین شده از همان ابتدای حرکت، شمارش معکوس مرگ و فنای او آغاز شده است.

* برگرفته از عنوان کتاب و فیلمی در دهه 40 شمسی

پانوشت‌ها و منابع فایل اصلی

شماره‌ها مطابق فایل منبع هستند.

26

ماهنامه فیلم نگار شماره 185 اردیبهشت ماه 1397