بازگشت به آرشیو
یادداشت‌ها / ۲۳ آبان ۱۳۷۷

طرحی برای فیلم عاشقانه

عاشقانه، داستان نیاز به عشق است. عشقی تمام که محبت است و دوست داشتن و نیاز به دوست داشته شدن و عشقی خاص که نجات دهنده است و موجب رستگاری.

نویسنده / گفت‌وگوعلیرضا داوودنژاد

طرحی برای فیلم عاشقانه
اندازه متن

منبع ثبت‌شده در آرشیو: گزارش روز 23 آبان‌ماه 1377

طرحی برای فیلم عاشقانه

عاشقانه، داستان نیاز به عشق است. عشقی تمام که محبت است و دوست داشتن و نیاز به دوست داشته شدن و عشقی خاص که نجات دهنده است و موجب رستگاری.

داستان دو دست است از سال‌های دورتر. یعنی از سال‌های بچگی. سال‌های خوب بچگی که نگاه پشت سر را برای آدمی به ارمغان دارد و برخوردی است پس از حداقل پانزده سال که موجب یک بازگشت به اصل و بازسازی می‌شود.

رضا راننده است و رانندگی می‌کند و علی که در کار وصول چک و سفته است به عنوان مسافر سوار ماشین او می‌شود. این اولین برخورد آن‌هاست که با مشاجره میان مسافر و راننده آغاز می‌شود و یک جمله خصوصی که اسم شب گونه‌ای در میان حلقه‌های مختلف دوستی در محله‌های مختلف است موجب شناخت و یابندگی می‌شود و این‌ها خسته از خستگی‌های زندگی روزمره و سودا زده دوران گذشته به لحظه‌ای از آزادی می‌رسند و از نقش و مسئولیت و موفقیت‌هایشان برهنه می‌شوند و به قول معروف می‌زنند بیرون و یک دفعه می‌بینند در جاده تهران – شمال هستند و می‌روند تا با هم باشند و خاطرات گذشته و بعد بی‌ اختیار خود گذشته را زنده می‌کنند و قصه در یک جمله. همین بیرون زدن و از تهران به شمال رفتن است. آن قدر بچه می‌شوند که بازی می‌کنند و بچگی می‌کنند. و علی که از محل دور شدنش باعث این جدایی شده پرسش‌گر است و جوینده و این دو که دوستان دوره مدرسه بوده‌اند حرف‌های زیادی برای زدن دارند و برای شنیدن. وقتی وضعیتشان را از زبان خودشان می‌شنویم، می‌بینیم که رضا زن و دو بچه دارد و مرد خانواده است ولی زنش همانی نیست که برای بار اول عاشق او شده است و در عوض علی با دختری که عاشقش شده ازدواج کرد ولی زنش سر و سری پیدا کرده و از هم جدا شده‌اند و به همین خاطر علی آدم تنها و تلخی است و چند سال آخر زندگیش تنها ارتباطی که با مردم داشته به سراغ آن‌ها وقتی برای وصول چک و سفته و این حرف‌ها بوده است. ولی رضا به حکم پدر بودن و خانواده داشتن و دوست داشتن آن‌ها آدمی مهربان و غصه خور دیگران بار آمده است. احتیاجی که این دو به هم دارند واقعاً احتیاج به نجات یافتن است و به چیزی پیوند خوردن و رها شدن و تعلیق داشتن و سهمی از کلی شدن.

نیمه نخست فیلم به ایجاد رابطه با بچگی و سوال و جواب و خاطره و بازسازی و غرق شدن در حال هوای روزهایی که حسرتشان را می‌خورند می‌گذرد و به نوعی پاکی و معصومیت و رابطه سالم که در بچگی‌هایشان سراغ دارند در یکدیگر جست و جو می‌کنند و در زندگی شهری و در میان بزرگ‌تر نیست، می‌رسند و خوشحالی همین را دارند تا اینکه اتفاقی می‌افتد و سوء تفاهمی همه چیزها را برهم می‌زند.

قضیه از این قرار است که علی یک – بار به رضا می‌گوید، آیا پول به درد بخوری در بساط دارد؟ و رضا می‌گوید نه. تازه این جا به چه دردت می‌خورد که علی می‌گوید فراموش کن و می‌گذرد. تا روزی دیگر که علی صورتش را شسته و می‌خواهد صورتش را با دستمال خشک کند، عوض شلوار خودش شلوار رضا را بر می‌دارد و دستمال او را از جیبش بیرون می‌آورد و روی آن دسته‌ای اسکناس پیدا می‌کند و این برای علی لحظه‌ای است که دنیا از هم می‌پاشد تمام انسانیت و رفاقت و آن پاکی و معصومیت‌ها تمام شده و مسخره و از بین رفته می‌بیند و این برای او دیوانه کننده است، رضا هر چی سعی می‌کند که به او بفهماند پول ما خودش نیست. برای علی قابل قبول نیست، چون علی دیگر نمی‌خواهد چیزی بشنود و این سکوت بزرگی در فیلم و قصه ایجاد می‌کند و رضا خیلی سعی دارد که ایجاد رابطه کند، ولی بی‌ نتیجه است و او هم جبهه گیری می‌کند و وضع ادامه دارد تا این که بالاخره علی می‌فهمد که واقعاً یا رفتارش که درست و منطقی نیست چه قدر رضا را اذیت کرده است و شروع به ایجاد رابطه می‌کند و دوباره ارتباط برقرار می‌شود ولی بعد از این دیگر نمی‌توانند بچه و شوخ و شنگ باشند و به مرور در شکل دیگر و جدی‌تری یکدیگر را پیدا می‌کنند. آن قدر پیش می‌روند که به یک وحدت یگانگی می‌رسند. این‌ها که در شهر بزرگ تنها‌، تنها و به جرم همین تنهایی گم شده بودند خود را و یکدیگر را پیدا می‌کنند که این پیدا کردن دیگری است و این پیدا شدن و پیدا کردن یکی از هدف‌های فیلم است. سوال این است که وقتی دنیا با خود تنهایی را یدک می‌کشد و گم شدن و از خود بیگانگی را وقتی نمی‌خواهی این بلاها به سرت بیاید باید چه کار بکنی. جوابی که در این فیلم است این است: دست‌ها را از انزوا برهانیم و این که اگر دست‌ها یکدیگر را بجویند و بگیرند گم شدن می‌رود و گم می‌شود و تنهایی چیزی است که خودش تنها می‌شود و می‌پرسد. باید دوست داشت و تکیه گاه بود و تکیه کرد باید عاشقانه بود و عاشقانه زندگی کرد.

این‌ها چیزهایی هستند که این دو نفر فیلم به آنها می‌رسند. آن‌ها که از زندگی سخت شهری آمده‌اند. چون ابتدای فیلم در تهران است. تهران به همان شکل و شلوغی که می‌دانیم. وقتی می‌خواهند برگردند و بر می‌گردند آدم‌های دیگری هستند که زندگی دیگری در انتظارشان است چون نه علی آن را ؟؟؟ (سطر ناخوانا) خودش را دارد، نه رضا آن احساس غربت و تک ماندگیش را و علی که تلخی و بی رحمی بی نظیرش را به مرور در فیلم از دست داده است آدمی مهربان و دوست داشتنی می‌شود و دوست داشتن را دوباره مزه مزه می‌کند و چیز مهمی که برای این دو آدم در این قصه مطرح است گذراندن مراحل مختلف تکمیلی و رسیدن به نوعی تکامل روحی برای آن‌هاست چون این‌ها ابتدا بچگی‌هایشان را پیدا می‌کنند و آن دو تا آدمی که گذشته‌های مشترکشان را دوست دارند و بعد تعیین کننده‌ای از دنیای بزرگترها – پول – دنیای آن‌ها را به ویرانی می‌کشد و بعد این ویرانی برای آن‌ها درسی دارد که دانستنش آگاهی قشنگی است، آن‌ها در می‌یابند که این آدم‌هایی که الان شده‌اند نیستند. بلکه آن‌ها دو نفر دیگرند که خوبند و به اختیار و تحت عوامل حاکم به روابط چنین شده‌اند و این آن‌ها را مصمم می‌کند که چنین نباشند و به آن دو آدم خوب نزدیک‌تر و نزدیک‌تر شوند و زنگار از آیینه‌هایشان بزدایند و پاک‌ترین و روشن‌ترین و ناب‌ترین تصویر و تجلی انسانی خود را در آن‌ها ببینند و ما وقوع شکوه ضد یک تولد دیگر را بدینسان که گفته شد در پایان فیلم شاهد می‌شویم و آن‌ها به چنان یگانگی‌ای می‌رسند که یکی از آن‌ها در انتهای کار می‌گوید: «علی و رضا می‌شود علیرضا» و این آخرین دیالوگ فیلم است و یکی از مهم‌ترین هدف‌های آن و چنین است که قصه پایان می‌گیرد.

پایانی که شروعی دیگر است و پیدا کردن راهی برای رسیدن به نوعی رستگاری روحی و عاطفی در زندگی مشترک دوستانه که می‌تواند توصیه‌ای انسانی و خیرخواهانه باشد و دعوتی برای اندیشیدن و محبت ورزیدن ...

و فیلم با تکه‌ای از یک شعر تمام می‌شود که چکیده‌ای از همه چیز است.

همه می‌دانستیم، که زمین گرد است ولی این را که رفاقت چیست دوستی نام چه حدی است نمی‌دانستیم.

پانوشت‌ها و منابع فایل اصلی

شماره‌ها مطابق فایل منبع هستند.

1

گزارش روز 23 آبان‌ماه 1377