بازگشت به آرشیو
نقد آثار / ۱۸ خرداد ۱۳۹۰

«مرهم» و نگاهی انسانی و مهربان

شاید اگر هانیه «سنتوری» هم مثل عزیز «مرهم» که نگران مریم بود و لحظه ای از مریم چشم برنداشت حواسش به علی می بود و به او محبت می کرد، وضعیت تغییر می کرد. نمی دانم چرا هنگام تماشای فیلم «مرهم» مدام یاد «سنتوری»…

نویسنده / گفت‌وگوسهام‌الدین بورقانی

«مرهم» و نگاهی انسانی و مهربان
اندازه متن

منبع ثبت‌شده در آرشیو: روزنامه شرق 18 خردادماه 1390 (پانوشت فایل ارسالی)

«مرهم» و نگاهی انسانی و مهربان

سهام الدین بورقانی

شاید اگر هانیه «سنتوری» هم مثل عزیز «مرهم» که نگران مریم بود و لحظه ای از مریم چشم برنداشت حواسش به علی می بود و به او محبت می کرد، وضعیت تغییر می کرد. نمی دانم چرا هنگام تماشای فیلم «مرهم» مدام یاد «سنتوری» می افتادم که ویران شدن یک هنرمند را در دام اعتیاد به تصویر کشیده بود. تا حالافیلم های زیادی در مورد اعتیاد و افراد معتاد ساخته شده است که البته خیلی شان هم در نهایت نگاهی کلیشه ای به این مقوله داشته اند. اما در میان آنها «سنتوری» و «خون بازی» موفق بوده اند. خون بازی، تصویری سیاه و تلخ را مطرح و نفس ها را در سینه حبس می کرد، اما مرهم علاوه بر این سیاهی و ویرانی نگاه امیدوارانه ای را هم مطرح می کند. در مرهم، پوچی نسلی را می بینیم که عبث بودن و بیهوده نگری را به زندگی خیلی جدی می داند! تصاویری از شهر و حاشیه اش می بینیم که شاید تا به حال ندیده ایم و خیلی «واقعی» است و مهم تر از همه ارتباطی بین دو نسل که خیلی «ظریف» است.

عزیز یا همان اشرف السادات و مادربزرگ مریم، تنها پناه و دل نگران واقعی اوست. مرهم روایت همین همراهی و محبت است. نه سیاه است و نه سفید مطلق؛ چیزی میان این دوست. به همین دلیل است که فیلم از سوی دیگران با واژه هایی مثل محترم، مهربان و صادق توصیف می شود. به نظرم واقعیت در مرهم مهم تر از داستان است و بدون دخل و تصرف نشان داده می شود، هرچند داستان هم گره های خودش را دارد و مخاطب را درگیر می کند. تعلیق های مختلفی که کارگردان به وجود می آورد یا بازی های زمانی که با تیتر به ما نشان داده می شود همه در خدمت داستان اند. تصویر دقیق و عریانی که از پاتوق اراذل و دارودسته های مختلف می بینیم بی نظیر و تاثیرگذار است. در میان همان ها هم چند جنس آدم مختلف وجود دارد که از یکدیگر تفکیک می شوند و خلاصه هرکس از معاصی منکر متاعی در دست دارد. آن جوانی که ماشینش را برای مصرف مواد در اختیار مریم قرار می دهد و به عزیز می گوید تا شمال می رسانمت؛ شمال که همین بغله!، بی قیدی و نگاه پوچ برخی از این آدم ها را به خوبی نشان می دهد. آدم هایی که شاید خیلی ها نمی دانند در جامعه ما وجود دارند یا سعی می کنند انکارشان کنند. دوربین لابه لای این جماعت می چرخد؛ مثل اینکه فیلمی مستند نگاه می کنیم اما در عین حال، ساختار سینمایی اثر هم چفت و بست خودش را از دست نمی دهد و فیلم جلو می رود و نماها خسته کننده و کش دار نمی شوند. یکی از مهم ترین ویژگی های مرهم نشان دادن ارتباط دو نسل است که راستش تا به حال آن را این چنین بی ادعا و دلنشین ندیده بودم. اولین قراری که مریم با عزیز در پارک می گذارد نمونه روشن این «ارتباط» است. اصرار عزیز به همراهی مریم برای تهیه مواد مخدر و دم نزدنش و صرفا همراهی کردن نقطه شروع رابطه ای سهل ممتنع است که شاید هر کسی از عهده انجام آن برنیاید. در واقع علیرضا داود نژاد با نشان دادن شکل گیری این ارتباط به ظرافت تمام «مرهم» درد مریم را نشان مان می دهد. کاری که عزیز می کند باز گذاشتن آغوشی است که می داند یگانه پناه مریم خواهد بود. نه شماتت می کند و نه پند و اندرز می دهد؛ همراهی است با آغوشی گشوده و می داند که پناه امن نوه اش خواهد بود. مساله ای که در مقابل اکثر بیماران معتاد فراموش می شود. آنها بیش از هرچیز به این نگاه مهربان و آغوش گرم نیاز دارند و این تصویر در مرهم بی غل و غش ترین، بی ادعا و مهربان ترین تصویری بود که به نمایش گذاشته شد. ماجرای برخورد اتفاقی رضا و مریم در جاده بی آنکه بدانند خویشاوند یکدیگرند، هرچند اندکی تصنعی است اما در ادامه فیلم بسیار تاثیرگذار و دوست داشتنی از کار درآمده است. از وقتی مریم سوار ماشین رضا می شود این سوال در ذهن به وجود می آید که رضا چه فکر و برنامه ای در سر دارد و هرچه جلوتر می رویم این سوال پررنگ تر می شود. به ویژه بعد از آنکه رضا به معمار فرصت طلب می سپارد تا ویلایی برای مریم دست و پا کند. این تعلیق بی نظیر با رفتار معمار در ویلاو نگاه شیطانی اش به دختر و درخواست رضا از مریم برای نوشیدن چای ادامه پیدا می کند و با صدای کوبیدن در ویلادر نیمه های شب و آمدن مامور قلابی به اوج می رسد. سکانس گفت وگوی رضا و مریم در ویلایکی از حساس ترین و جذاب ترین بخش های فیلم است. حرف های مریم در مورد وضع مالی خوب خانواده رضا و اینکه اگر من هم چنین وضعی داشتم دیگر غمی نداشتم و... هرچند چیز جدیدی نیست و به نظر تکراری است اما چندان دور از ذهن هم نیست که کسی مثل او این حرف ها را بزند. دیالوگ او با رضا و حرف های عادی ولی تاثیرگذار رضا که می گوید: «من از وقتی چشم باز کردم در این موقعیت بوده ام توام همین طور؛ تو که همه دنیا را بازخواست می کنی شده یک بار خودت را هم بازخواست کنی؟»، به نظرم محصول تمرین بازیگران و توانایی کارگردان است. بازی روان رضا داودنژاد و لبخندی که بر لب دارد، احساس آرامشی که به مریم می دهد، دیالوگ های کوتاه و حساب شده و ریتم خوب بدون ذره ای حرف اضافه، یکی از بهترین فصل های فیلم را رقم زده است. در نهایت مریم به همان آغوشی بازمی گردد که از ابتدا برایش گشوده شده بود؛ دوربین آهسته آهسته از عزیز و مریم دور می شود و ما می توانیم فکر کنیم که او سعادتمند شد یا اینکه حکایت همچنان باقی است. مهم البته همان آغوشی گرمی است که به روی او باز است....

پانوشت‌ها و منابع فایل اصلی

شماره‌ها مطابق فایل منبع هستند.

22

روزنامه شرق 18 خردادماه 1390